هشتگ با خدا غذا خوردم (پائولو کوئلیو)

0
40

داستانی کوتاه ولی تاثیر گذار از پائولو کوئلیو نویسنده ای برزیلی . او در حوزه رمان و داستان های کوتاه فعالیت میکند

پسری بود که قصد ملاقات خدا را داشت، می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، شروع به حرکت کرد. چند خیابان آن طرف‏ تر به پارکب رسید، پیرمردی را دید که در حال دادن دانه به پرندگان است. پیش او رفت و کنارش نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می امد، پسر هم احساس گرسنگی کرد. چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد داد . پیرمرد لبخندی به پسر زد. پسر شاد شد و با هم شروع به خوردن کردن. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شاد بودن، بدون این که  کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسر شروع به حرکت به سمت خانه کرد ، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و به آغوش پیرمرد رفت، پیرمرد او را بوسید و لبخندی دیگر به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی  پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسر در حالی که خیلی خوشحال بود ، جواب داد: پیش خدا. پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسرش  پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود ، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم .

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید